رستگاری در گروی ایمان، هجرت و جهاد

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

رستگاری در گروی ایمان، هجرت و جهاد

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 25 (4 شوال 1447) با عنوان «رستگاری در گروی ایمان، هجرت و جهاد» می‌رسیم.

خداوند فرمان داده است که اگر ایمان دارید از چیزی بخورید که نام خدا بر آن برده می‌شود: «فَكُلُوا مِمّٰا ذُكِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ بِآيٰاتِهِ مُؤْمِنِينَ»[1]

و در ادامه تصریح می‌کند که از آنچه نام خدا بر آن برده نشده، نخوريد که اين كار فسق است و هشدار می‌دهد که مبادا به دام شیطان بیفتید و با اطاعت از او مشرک شوید.[2]

ما از این آیات فقط مسئلۀ فقهی ذبح اسلامی را برداشت کرده‌ایم! درحالی‌که آیات در لایۀ عمیق‌تر خود به ما می‌گوید: «اگر به نشانه‌های خدا ایمان دارید، هرچه می‌خورید باید یاد خدا را برای شما به ارمغان بیاورد.» یعنی نتیجۀ ایمان همین است.

اگر عمیق‌تر شویم می‌بینیم که بطن آیات در مورد انهدام لوازم و آثار، نفی صفت و رسیدن به وجود سخن می‌گوید. آنچه هست وجود است که باقی است و بقیه، لوازم وجودند نه خود وجود که فانی هستند و برای رسیدن به خدا باید از تمام این فانی‌ها گذر کرد.

برای‌اینکه مطلب را به‌درستی بفهمیم از محسوس مثالی می‌زنیم تا به معقول برسیم: انسان برای بقا، حفظ وجود و سالم ماندن بدنش باید تغذیه کند. طبیعت سفره‌ای گسترده از خوردنی‌ها برای ما فراهم کرده است. اما خوردن هرکدام از آن‌ها آداب مخصوص به خود دارد. مثلاً گردو را نمی‌توان با پوست سبز یا پوستۀ سختش خورد. پشم و استخوان گوسفند قابل خوردن نیست. تخم مرغ را نمی‌توان با پوستش بلعید! یا برنج و نخود را خام خورد.

خداوند می‌فرماید: «بر چیزی که می‌خوری خدا را ذکر کن!» یعنی لوازم را نفی کن. پوست سبز و پوستۀ سخت گردو لوازم آن هستند. برای خوردن و بهره‌گرفتن از خواص گردو حتماً باید این لوازم را کنار زد وگرنه بقای بدن به خطر می‌افتد. این در مورد جسم است که خودش ابزار، فانی و نازل‌ترین جلوۀ وجود است. در مورد حفظ و بقای بدنی که نهایتاً صد و بیست سال زنده است، چنین ملاحظاتی وجود دارد. چه رسد به نفس انسانی که باقی است و زندگی ابدی دارد. ما با حفظ زوائد نمی‌توانیم حتی نازل‌ترین بخش وجود را حفظ کنیم. چه رسد به وجود برتر و لطیفمان که حتماً قواعد پیچیده‌تری دارد.

ذکر کردن نام خدا بر چیزی که قرار است خورده شود یعنی لوازمش را برداریم و لب‌اللباب و حصۀ درونش را بیرون بکشیم و آن را بخوریم. حصۀ گوشت، همان است که باید در بدن ما تبدیل به خون شود. برای رسیدن به آن باید از پشم، پوست، استخوان و زوائد گوسفند گذر کرد و گوشت را پخت. گوشت پخته‌شده هم باید مراحل جویدن تا هضم کامل را طی کند تا به خون تبدیل شود.

ذکر کردن نام خدا در خوردن یعنی حصۀ وجودی متناسب با وجود خودمان را از خوردنی بیرون بکشیم. مثلاً در مورد گیاه آنجا که نفس نباتی گیاه با نفس نباتی ما سنخیت دارد باید خورده شود و بقیه‌اش زوائد است که اگر برنداریم نمی‌توانیم از آن بهره ببریم. پوست گردو با نفس نباتی ما هم‌سنخ نیست، پس نباید خورده شود. حتی برگ لطیف ریحان هم برای هم‌سنخ شدن با دستگاه گوارش ما باید جویده شود. یعنی دستگاه غاذیۀ ما از برگ ریحان هم لطیف‌تر است.

این نه‌تنها در مورد ارتباط با طبیعت برای بهره‌مندی از خوراکی‌ها بلکه در هر ارتباطی صادق است. وجود ما شخص یا چیزی را که با آن سنخیت نداشته باشیم دفع می‌کند. مثلاً اگر کسی بوی بدی بدهد، چهرۀ کثیفی داشته باشد، با زبانش نیش بزند و... ما به او نزدیک نمی‌شویم. یعنی اول باید زوائدش را پاک کند بعد به ما نزدیک شود. این در مورد ارتباطی است که هر دو طرفِ این رابطه فانی هستند. بااین‌حال این‌همه نظم و قاعده وجود دارد.

حال تصور کنید که این ارتباط، معنوی باشد و انسان بخواهد با خدا ارتباط بگیرد و به او نزدیک شود. آیا خداوند انسان را با مجموعه‌ای از حجاب‌های ظلمانی و نورانی می‌پذیرد؟ ما حاضر نیستیم گوشت گوسفند را با حجاب‌های پشم، پوست، استخوان و زوائد به خود نزدیک کنیم! چرا فکر می‌کنیم خداوند ما را با تمام زوائد به خود نزدیک می‌کند و عباداتمان را می‌پذیرد؟

خداوند آن‌قدر بلندمرتبه است که هیچ‌کس نمی‌تواند او را بستاید. آیا ما با هفتادهزار حجاب نورانی و ظلمانی می‌توانیم او را حمد و ثنا کنیم؟! حمد یعنی رسیدن به محمود و خاصیت وجودی او را گرفتن. با حفظ شئونات نمی‌توان خواص وجود را گرفت. خدا هم منزه‌تر از آن است که او را وصف کنیم. برای رسیدن به چنین حقیقت والایی ما باید با این منزه سنخیت پیدا کنیم.

خداوند می‌پرسد: «آیا مردم فکر کرده‌اند همین که گفتند ایمان آوردیم کافی است و امتحان نمی‌شوند؟»[3] یعنی محال است بدون از دست دادن حجاب‌ها به کمال رسید و این روندی دارد. روند خدا برای زدودن زوائد از ما و نزدیک شدن به او قرار گرفتن در میادین امتحان است. بدون قرار گرفتن در دستگاه ابتلای الهی که همان دستگاه ولایت است، زوائد پاک نمی‌شود و قرب الهی امکان ندارد. ابتلا یعنی میدان پوست کندن، پختن و له شدن! به همین دلیل اکثر مردم از این میدان فرار می‌کنند و انتظار دارند خداوند آن‌ها را با تمام حجاب‌ها و زوائد بپذیرد!

خداوند می‌فرماید: «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ»[4] یعنی در همه‌چیز باید اسم رب را به یاد بیاوری. اسم رب یعنی اسامی جمال و جلال. یعنی قرار گرفتن در چرخۀ ابتلائات. مؤمن موحد هرگز انتظار ندارد تا زمانی که در این دنیا هست آنی از ابتلا و امتحان فاصله بگیرد. او انتظار ندارد همیشه همه‌چیز سر جایش باشد تا او بتواند با آرامش نماز بخواند، روزه بگیرد، بچه تربیت کند و... . کسی که این‌طور نباشد، همیشه از خدا گلایه دارد. درحالی‌که به‌جای گلایه باید تسلیم و حتی خوشحال و راضی باشد که خدا می‌خواهد زواید او را بردارد.

خداوند می‌فرماید: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْفٰائِزُونَ»[5]

آن‌ها كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با اموال و جان‌هايشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است و آن‌ها پيروز و رستگارند!

این آیه مسیر تکامل انسان در سیر صعود را نشان می‌دهد. این مسیر سه مرحله دارد: ایمان، هجرت و جهاد که هریک پیش‌نیاز مرحلۀ بعدی است. کسانی که این سه مرحله را داشته باشند به بالاترین درجات و به رستگاری واقعی که «مقام عند‌الله‌ای» است می‌رسند.

بدون ایمان، هجرت و جهاد نمی‌توان به خدا نزدیک شد. همان‌طور که گوشت تا از پشم، پوست و استخوان خود هجرت نکند و در جهاد پخته و جویده شدن وارد نشود، نمی‌تواند به انسان نزدیک شود. هدف خلقت و علتِ بودن گوسفند برای این است که به انسان برسد. چون همه‌چیز برای انسان خلق شده است[6] و اگر انسان را از پهنۀ هستی حذف کنیم خلقت هیچ موجود دیگری توجیه ندارد.

به همین ترتیب ما برای رسیدن به خدا خلق شده‌ایم و این تنها هدف خلقت ماست که در او به کمال برسیم. برای رسیدن به خدا اولین گام، ایمان است. یعنی باور به اینکه خدا غایت ماست و او فوق تمام توصیفات است و مثل ما نیست. ایمان بذر اولیه است که بدون آن، مراحل بعدی فایده ندارد. سپس باید از پوستۀ سود و زیان شخصی خارج شویم و از آنچه هستیم هجرت کنیم: از تمام سلایق، علایق و حتی عادات خود بگذریم و در مرحلۀ سوم یعنی جهاد، زوائد و موانع را برداریم. این سنت الهی است و راه دیگری جز پیمودن این مسیر وجود ندارد. کسی که تسلیم این سنت نباشد و به آن تن ندهد، سنت الهی به‌خاطر او تعطیل نمی‌شود. بلکه خودش از کمال باز می‌ماند.

اصل حرکت ما با جهاد است. چون زدودن زوائد و موانع درونی و بیرونی فقط با جهاد ممکن است. مؤمن موحد نمی‌تواند بدون جهاد زندگی کند. او هرگز خود را در چارچوب زندگی روزمره محدود نمی‌کند. جهاد حتماً سخت است. چه جهاد درونی باشد چه جهاد بیرونی. جهاد درونی سختی و آزار دارد. ممکن است تهمت بشنود. آبرویش برود. مورد قضاوت قرار بگیرد و... . جهاد بیرونی هم که زخمی شدن، ویرانی و مرگ به همراه دارد.

کسی که از ابتدا خود را در میدان جهاد و مهاجر الی الله ببیند در جنگ‌ها شوکه نمی‌شود! از آوارگی و ویرانی خانه‌اش نمی‌ترسد. از بالاوپایین شدن‌ها شوکه نمی‌شود. سختی و پیچ‌وخم‌های راه را می‌پذیرد و طبیعی می‌داند. چون می‌داند شأن انسان و اقتضای قرار گرفتن در عالم ماده همین است. خداوند خودش گفته است که ای انسان مسیر رسیدن به رب سخت است [7] و انسان در سختی آفریده شده. [8] یعنی ما باید آماده باشیم که در این دنیا بجنگیم! موحدی که با تعالیم قرآن مأنوس است در سختی‌ها گرفتار ناآرامی، اضطراب و ناامیدی نمی‌شود.

برعکسِ کسی که با هر سختی شوکه می‌شود و عکس‌العملی نشان می‌دهد که متناسب با انسانیت او نیست و راه کمالش را سد می‌کند. دشمن بیرونی اگر از ما ضعف و سستی ببیند، از در فریب وارد می‌شود. چون می‌بیند ما به هر قیمتی می‌خواهیم از سختی و رنج جهاد فرار کنیم. دشمن از همین نقطه ضعف برای به اسارت کشیدن ما استفاده می‌کند.

ایمان یعنی تکیه‌گاهی جز خدا نیست. هجرت یعنی گذر از خود و جهاد یعنی تسلیم شدن و اعتماد به خدایی که می‌خواهد از دل سختی‌ها با برداشتن زوائد ما را به خود نزدیک کند. حوادث تکوینی، بیماری، مرگ عزیزان، جنگ و... همه برای رسیدن به خداست.

رسیدن به بالاترین رتبه در گروی گذر از این سه مرحله است. کسی که این سه مرحله را پشت‌سر بگذارد، خداوند او را از تاریکی به‌سمت نور رهنمون می‌شود. کسی که به نور برسد تازه می‌فهمد زندگی در تاریکی چه فلاکتی بود! و با نور چقدر راحت‌تر و سبک‌تر می‌توان حرکت کرد.

آیۀ قبل متذکر می‌شود که فکر نکنید حفظ خانۀ خدا و میزبانی از حجاج شرافت و منزلت برای شماست. برتری فقط در گروی این سه مرحله است.[9] کسی که از خود جدا نشود و تن به جهاد ندهد، خادم مسجدالحرام بودن برای او منزلتی نیست. مثل حکام فعلی سرزمین وحی که به‌جای ایمان به خدا به آمریکا و صهیونیسم ایمان آورده‌اند.

پس فقط خداست که می‌تواند ارزش‌گذاری کند نه ما. چه بسا ما به‌خاطر یک خوبی منزلتی برای خود یا دیگری قائل می‌شویم. غافل از اینکه همین خوبی به‌جای اینکه حجاب ما را بردارد و در مسیر قرب الهی باشد، خودش حجاب و مانع این مسیر است. پس معیار انجام هر کار حتی کارهای به‌ظاهر خوب این است که از خود بپرسیم این کار زوائد ما را برمی‌دارد یا پوسته و شأنی کاذب روی سایر شئون ما اضافه می‌کند؟ این کار غل‌وزنجیر را باز می‌کند تا راحت پرواز کنیم یا دست و پایمان را می‌بندد؟ پس اعمال فیزیکی بدون تحول درونی و بدون ایمان، هجرت و جهاد ارزشی ندارد.

امام خمینی(قدس‌سره) هجرت را خروج از خودی و خودخواهی معرفی می‌کند و می‌فرماید: «اين سفر عرفانى إلى اللّه و مهاجرت شهودى تحقق پيدا نكند مگر به خروج از بيت مظلم نفس و اختفاى آثار آن.»[10]

ازنظر ایشان جهاد با اموال، گذر از تعلقات به تمام ماسوی الله و کثرات است. اموال یعنی تمام داشته‌های عاریتی. در این تعریف اموال فقط ثروت و پول نیست. حتی بدن هم در این تعریف می‌گنجد. پس اموالی که باید در راه خدا داد، توجه به بُعد مادی وجود است. جهاد با انفس هم رسیدن به قلۀ عرفان و ذبح کردن انانیت است و ارادۀ خود را در ارادۀ خدا فانی کردن.

در دیدگاه عرفانی، نفس در ابتدای خلقت، جسمانی است. یعنی فقط به عالم ماده توجه دارد و درگیر طبع است. باید این سه مرحله را طی کند وگرنه در طبع می‌ماند. خود نفس از جنس عالم تجرد است اما حدوثش مادی است. هدف از حدوث هم تعین است. عقل باید در ماده هبوط کند تا به تعین و خلود برسد. در این هبوط، ماده باید تلطیف شود. تلطیف ماده هم فقط با ایمان، هجرت و جهاد ممکن است.

حدوث نفس در بدن مادی مثل قرار گرفتن در تاریکی است. خداوند وعده می‌دهد که با شرایطی خروج از ظلمت به‌سمت نور ممکن است. ایمان بارقه‌ای است که از عقل به طبع می‌تابد. پس نمی‌توان گله کرد که خدایا تو خودت مرا در ظلمت ماده قرار دادی. بله خدا بود که به اقتضای تعین‌بخشی، ما را به عالم ظلمت وارد کرد. اما راه برون‌رفت از این ظلمت را هم به ما نشان داد: انبیا را فرستاد تا مردم را به ایمان دعوت کنند و بگویند ای مردم شما فقط مال خدا هستید و به‌جز این رابطه بقیۀ ارتباطات شما اعتباری است حتی ارتباط والد و فرزندی. شما خلیفۀ خدا و فوق عرشی هستید نه از جنس ماده. ماده فقط سکوی پرتاب شما به‌سوی معناست. همان‌طور که هواپیما حرکتش را از روی زمین شروع می‌کند اما برای پرواز درست شده است نه حرکت روی زمین.

بودن در قالب تن مثل حرکت ابتدایی هواپیما روی باند فرودگاه است. عمر ما در دنیا برای رسیدن به تجرد است. زندگی مادی و خوروخواب هدف نیست. در این راه باید از مراتب مادی عبور کرد و این جهاد دائم می‌خواهد. چون طبع و عقل و ماده و تجرد با هم درگیرند.

 


[1]. سورۀ انعام، آیۀ 118: از آنچه نام خدا بر آن گفته شده، بخوريد (و غير از آن نخوريد) اگر به آيات او ايمان داريد!

[2]. سورۀ انعام، آیۀ 121: «وَ لاٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ الشَّيٰاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىٰ أَوْلِيٰائِهِمْ لِيُجٰادِلُوكُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ»

[3]. سورۀ عنکبوت، آیۀ 2: «أَحَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ»

[4]. سورۀ مزمل، آیۀ 8

[5]. سورۀ توبه، آیۀ 20

[6]. سورۀ بقره، آیۀ 29: «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً...»

[7]. اشاره به سورۀ انشقاق، آیۀ 6: «يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ»

[8]. سورۀ بلد، آیۀ 4: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ»

[9]. اشاره به سورۀ توبه، آیۀ 19: «أَجَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ الْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ لاٰ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ»

[10]. شرح چهل حدیث، ص 625

 



نظرات کاربران

//